درس خواندن آنروز مثل یک بازی بود کم کمک دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محیط خشن آموزش و به دانشکده علم سرایت کردم رفتم از پله کامپیوتر بالا چیزها دیدم در دانشگاه من گدایی دیدم در آخر ترم در به در می گشت یک نمره قبولی می خواست از دیدن یک نمره ده دم دانشگاه پشتک می زد من نمی خندم اگر دوست من می افتد من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بکنند و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم خوب می دانم استاد کی کوئیز می گیرد برگه حذف کجاست سایت و رایانه آن مال من است تریا، نقلیه و دانشکده از آن من است ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود کار ما نیست شناسایی مسئول غذا کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها کار ما شاید اینست که در مرکز پانچ اهل دانشگاهم رشته ام علافیست جیبهایم خالی ست پدری دارم حسرتش یک شب خواب دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست ((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید )) باید از آدم دانا ترسید باید از قیمت دانش نالید وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم من به گور پدر علم و هنر خندیدم ! ار ما نیست شناسایی هردمبیلی ! کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی ! ار ما شاید این است که مدرک در دست فرم بیگاری هر شرکت بیپیکر را پر بکنیم...
من کسی را دیدم
پی اصلاح خطاها برویم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ساعت 10:52 توسط محمد صحراگرد
|
بر قطار خاطرات نشسته ام