حکایتی عجیب
باورم نمی شود که خود
آن حکایتی شوم که دیگران
خیلی قبل برایم می گفتند
من با تعجب میگفتم: واقعا؟!!
اما فقط می دانم........
هيچ چيز تغيير نکرده است
فقط تعداد آدم ها بيشتر شده است
در کنار گناه هاي قديم ، گناه هايي جديد ظهور کرده است
عجیب، شگفت انگیز اما واقعی
فریاد می کشم که خود نقش اول داستانی هستم
که عجیب، شگفت انگیز اما واقعیست
برای خود از گناهان و چشمانم به خدا شکایت میکنم
خدایا!!! فریادم، فریادِ معصومیت بود
و هست
و خواهد بود
پس مرا مانند پرنده ای کوچکی که از سرما
به گوشه ای خزیده است بپذیر تا دوباره
بال بیگناهی بگشایم.
آن حکایتی شوم که دیگران
خیلی قبل برایم می گفتند
من با تعجب میگفتم: واقعا؟!!
اما فقط می دانم........
هيچ چيز تغيير نکرده است
فقط تعداد آدم ها بيشتر شده است
در کنار گناه هاي قديم ، گناه هايي جديد ظهور کرده است
عجیب، شگفت انگیز اما واقعی
فریاد می کشم که خود نقش اول داستانی هستم
که عجیب، شگفت انگیز اما واقعیست
برای خود از گناهان و چشمانم به خدا شکایت میکنم
خدایا!!! فریادم، فریادِ معصومیت بود
و هست
و خواهد بود
پس مرا مانند پرنده ای کوچکی که از سرما
به گوشه ای خزیده است بپذیر تا دوباره
بال بیگناهی بگشایم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ ساعت 13:40 توسط محمد صحراگرد
|
بر قطار خاطرات نشسته ام