بالاتر از ترس
دوازده سال بیشتر نداشتم که پدر و مادرم از دنیا رفتند،من مانده بودم و یک خواهر چهارساله و سخت می ترسیدیم،شب بود و هوا بسیار تاریک،گفت:
نمی افتیم؟گفتم:
نه چرا بیفتیم؟گفت:
خب اگه خوابمون ببره چی؟گفتم:
من نمی خوابم.تو بخواب.
فانوس روشن بود اما همه جا تاریک،نردبان را لبه ی طاقچه گذاشته بودم تا از زمین بالاتر باشیم و کمتر بترسیم،هیچ کس خبر نداشت،اما شب ها تا صبح روی نردبان بودیم.
منبع:داساتهای سراج -نوشته سید جلال اردوان
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۰ ساعت 17:48 توسط محمد صحراگرد
|
بر قطار خاطرات نشسته ام